جهان زیبای من

آخرین مطالب

چقدر اینجا رو دوست دارم. چقدر حس خوبی داره. کاش از ابتدا اینجا بودم. نمیدونم اون موقعی که من تصمیم گرفتم وبلاگ داشته باشم این سرور حضور داشت یا نه. وقتی که برای اولین بار وبلاگی رو ایجاد کردم, کنکوری بودم. تازه امتحانات نهایی سوم دبیرستان تموم شده بود و من از تیرماه همان سال به کلاس های خشک و خسته کننده ی کنکور میرفتم. در اواسط مرداد, که اتفاقا ماه رمضان هم بود, اون وبلاگ رو ایجاد کردم و از تمام انچه برام جالب یا خاطره ساز بود مینوشتم. اون ذوق و شوق تقریبا یک سال بیشتر طول نکشید. درست زمانی بود که برای دانشگاه ثبتنام کردم و در فاصله شروع کلاسها, گواهینامه رانندگی گرفتم. دیگه حوصله ی اپدیت کردن وب رو نداشتم. اگرچه این فقط درمورد وب پرشین صدق میکرد. وبلاگی که در بلاگفا داشتم هر روز و حتی روزی چندبار اپ میشد. اونجا دفتر خیلی خصوصی من بود و هنوزم هست. هیچ لینکی در اون وب نیست. و هرگز خواننده ی دائمی نداشت. (مگر یک فضول احمق که هر بار ادرسش رو عوض کردم پیداش شد و به همین دلیل, همه پست های وبم رو بدون استثنا رمزدار کردم.) اون وب انقدر خصوصی بود که نمیخواستم حتی یک غریبه ی مجازی جریانات غم انگیزش رو بخونه. این تصمیم وقتی قاطع تر شد که پستی را در فروردین 92 منتشر کردم که درباره یکی از اتفاقات دخترانه در نوجوانی ام بود ( در حالیکه بسیار عادی بود اما در بدترین و سخت ترین شرایط اتفاق افتاد.) با انتشار اون پست, ده ها کامنت قضاوت جویانه از کسانی که تا آن روز نمیدانستم تا این اندازه پیگیر نوشته های من هستن, روبرویم ظاهر شد. اگرچه خیلی از اونا هم قصدی جز دلداری نداشتن, برای من همه آن کامنت ها عذاب اور بود. حتما نمیخواستم کسی در مورد اون واقعه, اظهار نظر کنه. واقعه ای که هنوز نمیدانم چطور به کسی اثبات کنم که من در آن دستی نداشتم و به همین علت همیشه از ازدواج و افکار مشکوک و قضاوت های پنهانی هراس داشتم... همه اینها باعث شد تا من یک دفتر بسیار خصوصی از پنهانی ترین و رسوب کرده ترین لایه های درونم در بلاگفا ایجاد کنم. جایی که تا امروز, ارامش بخش ترین مامن ممکن برای جبران پرهیاهوترین لحظه های زندگی ام هست.


روز چهارشنبه 31 خرداد, از طرف تشکل دانشجویی آرمان در سالن امفی تئاتر دانشگاه, به مراسمی دعوت شدم که فکرشو نمیکردم. چون من دو سه بار, در نگارش تحریریه های این تشکل همکاری داشتم که تنها بعلت ارضای احساس تغلیظ شده ی نوشتن بود که در من وجود داشت. احساس میکنم, تنها جایی بود که قدر زحمات در اون شناخته میشد. مانند خیلی از جاهای دیگه نبود که همه زحمت ها رو به چشم وظیفه نگاه میکردن. آن هم زحمت هایی که شبانه روزی بود و چقدر روی متن و نگارش علمی اونا کار کردم. نوشته هایی که هرگاه کسی بدون شناخت از من, اونها رو خوند باورش نشد که قلم من باشه. نوشته هایی که سختگیرترین منتقدان چاپ و نگارش در کانون های دانشگاه, بدون کوچکترین ویرایشی به دست چاپ میسپردند. و نوشته هایی که نزدیکانم مرا بابت انتشار مفت و مجانی آنها سرزنش میکردند. اگر من به دنبال جبران اعمالم در دستهای افراد بی چشم و رو بودم, هرگز راضی به اون همه تلاش نمیشدم. خدا رو شکر که همه حسابهام فقط با اون صاف میشه.


از همه این حرفها که بگذریم, باز هم نشد درباره چیزی که قصد داشتم بنویسم!!!


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۴۷
فریبا Gh

بی حوصله ام. خیلی بی حوصله. انقدر که فقط معجزه ای از جانب خدا میتونه حوصله و ارادمو بهم برگردونه. مثل همین امشب که این خبر اعجازانگیز رو شنیدم. وقتی خدا یادآوری میکنه که هنوز حواسش بهت هست و فراموشت نکرده, که خیلی هم هواتو داره, بهترین حس دنیا رو به بنده اش منتقل میکنه.

سالهاست که رازی سر به مُهر را در سینه ام پنهان نگه داشتم. هیچوقت نشد و نخواستم که آن را فاش کنم. و فکر میکنم تا وقتی عمر دارم نیز نشود تا بیانش کنم. شاید دلیل ترحم و معجزه خداوند هم همین باشد. هرچه است او تنها رازدار و هم صحبت لحظه های تنهایی من است. هرکار کردم تا بتونم مدتی بیخیالش بشم و مثلا باهاش قهر کنم نشد. همیشه چون کودک ازرده از مادر, باز هم برای دلجویی, به درگاه خودش پناه می برم و این چرخه ادامه دارد تا جایی که بتونم دست از این نازکردن های بیهوده بردارم.

میخواستم درمورد مطلب دیگه ای بنویسم و نمیدونم چرا ننوشتم. و الان هم جز درس و مطالعه کتابهای غول آسای تخصصی, به هیچ کار دیگه ای فکر نمیکنم. کاش به اونچه فکر میکنم و دلم میخواد برسم...کاش از شکست نترسم...کاش بتونم بلند بشم...مهم این است که تا وقتی من زنده ام خودم را دارم. خدا را دارم. ما با کمک هم به همه جا میرسیم.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۶
فریبا Gh

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۳۰
فریبا Gh
چه فضای خوبی داره. کاش بتونم همه نوشته های شش سال اخیر رو اینجا منتقل کنم. اگرچه سه سال ابتدایی آرشیوم چون خصوصی منتشر شده بود, دیگه دسترسی بهشون ندارم. ولی برام مهم تر مطالبی بودند که رمز نداشتند. اگرنه سیاهه های وبلاگی در همه جای دفترها و کاغذهای باطله ی دور و برم پیدا میشه.
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۴
فریبا Gh

" خدایا ! چه خوشبختی بالاتر از این ، هم عاشق و هم معشوق بودن. _ گوته "

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۴ ، ۰۵:۵۲
فریبا Gh

یک روز جمعه، که سرشار باشد از احساسات و رویاهای تهی، هیچ لذت خاصی را به دل نمی نشاند. تنها وظیفه ی این احساسات پوچ و رویاهایی سراسر تهی این است که مرا از وجودم و از آنجا که هستم جدا کند و به جایی ببرد که باران حسرت و نا امیدی در آنجا سرازیر است و هیچ چتری از ایمان و امید در هیچ دکه و مغازه ای پیدا نمیشود.

این روزهای شهریور که هنوز به نیمه هم نرسیده عجیب رنگ و بوی پاییز به آسمان و زمین این حوالی پاشیده شده. شب ها که پنجره ی باز اتاقم و رقص ارام پرده، جای خنکای کولر را برای من میگیرد، انگار پاییز از پنجره به اتاقم می آید به و در هم آغوشی من میخوابد تا صبح، و صبح ، خیلی زودتر از من می رود جلوی چشمان خورشید را میگیرد تا با مهر پاییز بتابد. نه با تیر رها شده ی تابستان. پاییز، صبح میرود دست باد را میگیرد، از لابه لای همه غم های دل مردمان این حوالی عبور میدهد، و مثل یک نسیم بومی، به آسمان و هوای اینجا می سپارد، تا وقتی پنجره ی اتاق را هنگام مطالعه و موسیقی گوش دادن، باز میکنم دلم تا بی نهایت بگیرد از بادهایی که بی دلخوشی از پشت پرده های نازک، به روی من سرک میکشد و میرود. پاییز، صبح ها از آغوش من بلند میشود، بی آن که مرا بیدار کند، به آسمان میرود و همه ابرهای پربغض را در آنجایی از آسمان که سهم این دور و بر است، جمع میکند. پاییز، عصای حکومتش را بلند میکند و با اقتدار به زمین میکوبد تا همه کائنات این گوشه هستی، پر از احساس و لطافت پاییزی شوند.

پاییز زیبا روی!

تو در رویای من آن ملکه با شکوهی که همه کار برای هارمونی احساسم میکنی. من این روزهای نزدیک به تو را بخاطر تمام چیزهایی که ندارم، و بخاطر همه غم ها و حسرتها و خاطرات تلخ و شیرینم، به همراه یک دنیا حس سپاسگزاری از همه چیزهای بزرگی که دارم، دوست دارم. و لحظه های زیبای آن را با چاشنی عواطفی که از آن میگیرم به واژه های ماندگار در دفتر سبز روحم، تبدیل میکنم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۴ ، ۰۹:۳۵
فریبا Gh

در نی زار؛
پرنده ای اندوهگین می خواند.
انگار چیزی را به یاد آورده
که بهتر بود فراموش کند..

"کی ﻧﻮ تسورایوکی"

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۴ ، ۰۵:۱۱
فریبا Gh

عجیبه که این بعدازظهرهای گرم و مهلک مرداد، هر کسی رو به خواب وادار میکنه. حتی کسی مثل من که هیچ به خواب بعدازظهر و چرت های کوتاه، عادت ندارم، چه برسه به اینکه تا 11:30 صبح هم خواب بوده باشم!

نمیدونم چرا در قبال درس خوندن در تابستان این قدر تنبلیم میاد! یکی نیست موتور اراده منو روشن کنه؟!

هیچ چیز جز کسلی و ارزوهای تکراری، این روزها سراغم نمیاد. فقط مدتیه که حس میکنم از قافله خدا عقب افتادم و گمش کردم. مدتیه که حس میکنم چقدر جاش توی لحظه هام خالیه. چی باعث شد که باز هم از یادم بره که خدایی هم هست و هر کاری رو میتونه به انجام برسونه؟! شاید مشغله های فکری این مدت اخیر بود که از من یه بنده ناسپاس ساخته بود. ولی حل این مشغله ها، مگر از خدا جداست؟ چرا من آدم نمیشم؟؟؟؟؟؟

خدایا، تو منو از خودت جدا نکن. حواس من پرت دنیای اطرافم شده. دستمو محکم نگه دار و لحظه ای رهام نکن. آمین.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۵۶
فریبا Gh

گفته بودی:

پاییز که تمام شود،

به سراغ رویاهایم می آیی،

تا دلت را پیشکش عاشقانه هایم کنی.

من جوجه هایم را شمرده ام.

ببین...

تو نیامدی!!!!...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پاییزم!

پاییز طلایی و رنگ رنگ من!

پاییز دلگیرم!

پاییز عاشقانه های نداشته ام!

پاییز سرد و پر احساسم!

پاییز رویاها و آرزوهایم!

پاییزی که گوهر تولدم در دستان طلای توست!

نازنینم!

تو در راهی...

میدانم...

و من در عمق گرمای جانسوز تابستان، در قلب مرداد آتشین، میان آفتاب و برگهای خیلی سبز درختان، صدای قدم هایت را، رایحه تنت را، وجود مغرورت را، با تمام وجودی که از تو گرفته ام، به راحتی حس میکنم و کسی حس مرا باور ندارد. کسی راز رابطه های سرشار از عشق ما را نمیداند. کسی نمیداند و نمیداند و نمیداند تصویر آینده ای دور و روشن، تصویر لایه های پنهان و حتی رسوب کرده ی روان ها، تصویر نیت ها و حس ها، تصویر هر آنچه از صاحبش در نزد او یک خصوصی غیرقابل آشکار و بیان است، به زلالی و وضوح، در آینه دلم نقش می بندد، در ذهن روانم به جریان میفتد، و مرا از حس " خیلی دانستن " رنج می دهد و گاهی لذت! این راز فاش نشده ی دختر تو، زاییده ی توست.

پاییز همیشه زیبایم!

پاییز همیشه مغرور و با شکوهم!

پاییز، مادر طبیعتم!

تو را دوست دارم.

تو را فارغ از هر آنچه به من تعلق دارد و من مالکش نیستم، دوست دارم.

تو را با مشت یخ زده ام،

تو را با قدم های بلندم،

تو را با سر به زیری ام،

تو را با تفکرات موهوم و در هم پیچیده ام،

تو را با همه آنچه از تو دارم، دوست دارم.

مرا با تنهایی بی انتهای وجودم دوست داشته باش.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۴ ، ۰۲:۱۹
فریبا Gh

خدای بزرگ و مهربان،

به راهی که حکمت و خواست توست، هدایتم کن.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۴ ، ۱۶:۵۷
فریبا Gh